264. اولین تلفن به بابا!
امروز صبح برای اولین بار زنگ زدی به بابات:) همیشه من زنگ میزدم و تو سر و صدا میکردی براش این بار خودت زنگ زدی:* زدی اخرین شماره رو گرفتی و کلی سر و صدا کردی واسه بابات :)
خوب حالا چیزای بد ... این چند روز بدترین روزهای زندگیم بود ... امید دارم که بهتر بشه ولی همه چیز به خدا و روحیه ی بابا و همه مون بستگی داره :(
جمعه دایی آرش رفت و ما هم ناهار خونه ی مامانبزرگه بودیم ... دلشوره داره خفه م میکنه ... شنبه جواب اسکن بابا رو گرفتیم و آمد به سرم هر آنچه میترسیدم :( البته بهار میگه بنا به دلایلی ممکنه مشکلی نباشه ولی بهرحال ... بابایی مریضه ... معلوم نیست چی بشه و من همش در حال گریه کردنم :( خیلی سعی میکنم جلوش شاد باشم ولی خوب کلی هم ترسو ام چه کنم؟؟؟
میشه برامون خیلی دعا کنین دوستای گلم ؟ ممنون میشم :*
پ. ن : خاله هانی امروز رفته برای زایمان :) برای خودش و پسر گلش بهترینها رو میخوام :*


264. اولین تلفن به بابا!
